
محسن محصل یزدی(دکتری دینپژوهی): در جهان پساسکولار، پرسش از جایگاه دین دیگر محدود به مباحث الهیاتی یا نزاع ایمان و بیایمانی نیست. پیتر اسلوتردایک، فیلسوف برجسته معاصر آلمانی، با ارائه خوانشی جدید از دین بهعنوان «نظام آنتروپوتکنیک»، چشماندازی انقلابی در دینپژوهی گشوده است. در این نگاه، دین نه مجموعهای از باورهای ماورایی، بلکه شبکهای پیچیده از تمرینها، آیینها و انضباطهای فرهنگی است که انسان را میسازد، میپرورد و توانایی «خودفراروی» میبخشد. اسلوتردایک با وامگیری از نیچه، فوکو و مکتب فرانکفورت، دین را باشگاهی معنوی میخواند که در آن انسانِ «حیوان تمرینگر» از طریق تکرار و ریاضت، به سوژهای اخلاقی و فرهنگی تبدیل میشود. این مقاله با واکاوی نظریه آنتروپوتکنیک، نسبت دین و خداناباوری دیندارانه، و نقدهای واردشده بر آن، مسیر جدیدی را برای فهم دین در عصر حاضر ترسیم میکند.
در دهههای اخیر، دینپژوهی شاهد ظهور رویکردهایی بوده است که به جای پرداختن به پرسش از حقیقت یا وحیانیبودن دین، بر نقش فرهنگی، تربیتی و زیستجهانی دین تمرکز دارند. یکی از چهرههای برجسته در این میان، پیتر اسلوتردایک[1] ، اندیشمند آلمانی معاصر است. پیتر اسلوتردایک پس از هابرماس از مهمترین متفکران معاصر آلمان به شمار میرود.
پیتر اسلوتردایک درباره بسیاری از موضوعهای فلسفی و فرهنگی زمانه مقاله و کتاب نوشته است. شیوهی تفکر و نقد فرهنگی پیتر اسلوتردایک ریشه در مکتب فرانکفورت دارد و رویکردش نه سنتگراست و نه سکولار بهمعنای رایج آن؛ بلکه پروژهای فکری است برای توضیح اینکه انسان چگونه از طریق تمرینها، آیینها و برنامههای انضباطی خویشتن را میسازد و چرا دین، در گسترهی تاریخ، بزرگترین و پیچیدهترین میدان این خودسازی بوده است. همین فهمِ «دین بهمثابه نظامی برای ساختن انسان» پلی طبیعی ایجاد میکند میان اندیشهی پیتر اسلوتردایک و تحولی که در دهههای اخیر در حوزهی خداناباوری رخ داده است.
در اندیشهی غربی امروز، خداناباوری به دو شاخهی کلی تقسیم شده است: نخست، خداناباوری کلاسیک یا سلبی که بر نفی وجود خدا، نقد متافیزیک دینی و رد ادعاهای ماورایی ادیان استوار است. اما شاخهی دوم با اندیشهی پیتر اسلوتردایک همافق و همنشین است، خداناباوری دیندارانه نام دارد.
در این رویکرد، دین همچنان نهادی بنیادین برای معنا، اخلاق، انسجام جمعی و شکلدهی به سوژگی انسانی تلقی میشود و سازوکاری فرهنگی و تربیتی است که کارکردهای انسانی و تمدنی آن مستقل از گزارههای متافیزیکی ادامه مییابد.
پیتر اسلوتردایک که در سال 2007 با انتشار کتاب شور الهی: نبرد سه یکتاپرستی[2] وارد حوزه دین پژوهی شده بود در اثر دوم خود در مورد دین در سال 2009، با عنوان باید زندگی تان را تغییر دهید[3] ، دین را نوعی نظام آنتروپوتکنیک[4] میداند؛ معنای لغوی آنتروپوتکنیک، فن یا تکنیک مربوط به انسان یا به عبارتی انسانورزی است.
منظور پیتر اسلوتردایک از بهکارگیری لغتِ آنتروپوتکنیک این است که بگوید دین نظامی است در بردارنده مجموعهای از تمرینها، آیینها و انضباطهای فرهنگی که هدفشان پرورش و دگرگونی انسان است. از منظر پیتر اسلوتردایک، دین یکی از پیشرفتهترین و ماندگارترین شکلهای آنتروپوتکنیک است.
پیتر اسلوتردایک دین را نه صرفاً پاسخ به نیازهای متافیزیکی، بلکه نوعی «باشگاه تمرین روحی» میداند. همانطور که بدنسازی مجموعهای از حرکات و تمرینهای فیزیکی برای پرورش عضلات بدن است، دین نیز مجموعهای از تمرینهای معنوی، ذهنی و اخلاقی است که روح و روان انسان را میسازد. عبادت، دعا، روزه، مراقبه یا اعتراف در این نگاه، تکنیکهاییاند برای حفظ «سلامت روحی» و تقویت سیستم ایمنی فرهنگی و اخلاقی انسان.

در اندیشهی پیتر اسلوتردایک، دین پدیدهای تمرینی است. او انسان را «حیوان تمرینگر» مینامد؛ موجودی که نه از طریق غریزه، بلکه از راه تکرار، انضباط و خودآزمایی به کمال میرسد.
از این منظر، هر نظام دینی نوعی باشگاه فرهنگی است که در آن انسانها از رهگذر آیینها، عبادتها و تمرینهای اخلاقی به شکل خاصی از زندگی خو میگیرند. عبادت، نیایش، روزهداری، مراقبه یا حتی مطالعهی متون مقدس در این چشمانداز، نه صرفاً اعمالی عبادی، بلکه تکنیکهایی برای «تنظیم خویشتن»اند؛ تکنیکهایی که در طول قرون، گونههای مختلفی از سوژهی انسانی را پدید آوردهاند — از زاهد و مرتاض تا عارف و انسان اخلاقی.
این نگاه، نوعی بازتعریف بنیادین از نسبت دین و انسان ارائه میدهد: دینی بدون خدا، اما سرشار از معنا و تمرین؛ دینی که نه بهدنبال نجات از جهان، بلکه در پیِ آموختن زیستن در آن است.
پیتر اسلوتردایک در ادامهی تحلیل خود، به آنچه «چرخش آنتروپوتکنیک» در تاریخ مینامد اشاره میکند؛ لحظهای که بشر دریافت میتواند با تمرین و انضباط بر خویشتن چیره شود و به گونهای تازه از هستی دست یابد. او این چرخش را در ظهور ادیان بزرگ محوری (همچون آیین بودا، یهودیت، مسیحیت و اسلام) تاثیرگذار میداند؛ ادیانی که نهتنها وعدهی نجات میدادند، بلکه از پیروان خود میخواستند تا زندگیشان را بر مدار تمرین، تزکیه و مجاهده بازسازند.
پیتر اسلوتردایک با بهرهگیری از زبان فلسفهی فرهنگ، دین را نوعی سامانهی ایمنی فرهنگی میداند؛ سازوکاری برای مواجهه با اضطراب، فناپذیری و بیقراری انسان در جهان. دین، با تعریف افقهای معنوی و تدوین آیینهای تکرارشونده، به انسان احساس جهت، استمرار و پایداری میبخشد.
اما در این میان، تفاوت اساسی دین با سایر نظامهای تمرینی (مانند آموزش یا ورزش) در این است که دین بر «تعالی» متمرکز است، یعنی بر تجربهی رفتن به فراسوی خود. این تعالی، در نظر پیتر اسلوتردایک، نه امری ماورایی، بلکه نوعی تجربهی فرهنگی از خودفراروی[5] است؛ تجربهای که در آن، انسان از طریق تمرین مداوم، از وضعیت عادی زیست خویش فراتر میرود.

پیتر اسلوتردایک در توصیف خاستگاه دین، استعارهی ویژه ای به کار میبرد: او عارفان و زاهدان را «آکروباتهای فرهنگی» مینامد؛ کسانی که با ریاضت، سکوت یا نیایش مداوم، در پی صعود عمودی به سوی مرتبهای والاتر از وجودند.
این تلاش برای «بالا رفتن» همان چیزی است که او جوهر دین میداند. در برابر، تودهی مردم که در سطح عادی زندگی میکنند، در واقع «تماشاگران» این حرکتاند. به این معنا، دین نوعی نمایش عمومیِ تلاش انسان برای فراروی از محدودیتهای خود است؛ نمایشی که هم الهامبخش است و هم آموزنده.
آنچه نظریهی پیتر اسلوتردایک را متمایز میکند، نگاه غیرالهیاتی او به دین است. او دین را بدون ارجاع به خدا یا امر قدسی تحلیل میکند و در عین حال، از حذف آن سخن نمیگوید. دین برای پیتر اسلوتردایک نه وحیِ آسمانی، بلکه شیوهای زمینی برای خودپروری است؛ الگویی از زیستن که انسان را به تمرکز، استمرار و انضباط دعوت میکند.
از این منظر، در جهانی که به تعبیر نیچه «خدا مرده است» دین همچنان میتواند معنا داشته باشد: نه بهعنوان ایمان، بلکه بهعنوان تمرین. پیتر اسلوتردایک مانند نیچه معتقد است انسان «شدنی» است نه «بودنی»؛ یعنی انسان باید تمرین کند تا برتر شود.
بر این اساس نیچه ایده «خودفرازی» و «ارزشآفرینی انسان» را مطرح کرد و پیتر اسلوتردایک این ایده را تبدیل به نظریه «آنتروپوتکنیک» کرد. در واقع میتوان گفت پیتر اسلوتردایک ادامه پروژه نیچه در جهان پساسکولار است. در اندیشهی پیتر اسلوتردایک، دین نهتنها نظامی از باورها، بلکه یکی از پیچیدهترین سازوکارهای تمدنی برای تربیت انسان است.
این نگاه، نوعی بازتعریف بنیادین از نسبت دین و انسان ارائه میدهد: دینی بدون خدا، اما سرشار از معنا و تمرین؛ دینی که نه بهدنبال نجات از جهان، بلکه در پیِ آموختن زیستن در آن است. چنین نگاهی، میتواند برای دینپژوهی معاصر قابل توجه باشد چراکه نشان میدهد حتی در عصر سکولار، دین هنوز یکی از مهمترین شیوههای انسان برای آفرینش خویشتن و سامان دادن به زندگی است.
نظریه آنتروپوتکنیک نه صرفاً یک نظریه دینپژوهانه، بلکه دستگاهی گسترده برای فهم انسان، فرهنگ، تمرین و شکلگیری سوژه است. اسلوتردایک از نیچه «انسانِ در حالِ شدن» و ایده فراروی را به ارث میبرد. همانگونه که نیچه از خود ـآفرینی، ریاضتِ زمینی و گذار از انسان به اَبَرانسان سخن میگوید، اسلوتردایک نیز دین و فلسفه را پروژههایی برای «بالا رفتن» و «تبدیلشدن» میداند.
پیتر اسلوتردایک همچون نیچه بر این باور است که انسان موجودی ناقص و ناتمام است و تنها از راه تمرین، انضباط و خودسازی میتواند بر محدودیتهای خویش غلبه کند. در اینجا شباهت بنیادینی میان «تبارشناسی اخلاق» نیچه و «انسانِ تمرینگر» اسلوتردایک پدیدار میشود: هر دو دین را نه سازوکاری برای اطاعت، بلکه شیوهای برای آفرینش خویشتن میدانند، هرچند اسلوتردایک نگاه رادیکال نیچه را نرمتر و تربیتیتر بازسازی میکند.
در کنار این محور نیچهای، پیتر اسلوتردایک از لحن و ساختار فوکویی نیز استفاده میکند. فوکو نشان داده بود که انسان نه موجودی ثابت، بلکه محصول مجموعهای از «تکنیکهای بدن»، «مراقبت از نفس» و «قدرتهای انضباطی» است. پیتر اسلوتردایک با الهام از این دیدگاه، دین را مجموعهای از تکنیکها میداند که از طریق آنها انسان تربیت، تنظیم و بازآفرینی میشود.
پیتر اسلوتردایک همچون فروید، تمرینهای دینی را صورتهایی از «تربیت نفس» و «تولید انسان اخلاقی» میبیند. از نظر او، آیینها و ریاضتها نه صرفاً اعمال معنوی، بلکه شیوههایی برای مهار نیروهای روانیـزیستی انساناند. هرچند پیتر اسلوتردایک روانکاو نیست، اما فهم او از «تمرین» و «سازوکارهای فرهنگی» با روانکاوی همپوشانی دارد.
در کنار فروید، تأثیر آرنولد گلن[6]، فیلسوف آلمانیِ انسانشناسی نیز در دیدگاه پیتر اسلوتردایک مشهود است. گلن معتقد بود انسان موجودی رهاشده و ناتمام است که تنها با نهادها و تمرینها میتواند ثبات یابد و پیتر اسلوتردایک همین ایده را در نظریه آنتروپوتکنیک مطرح میکند: دین بزرگترین «نهاد تمرینی» بشر است.
اندیشمندان معاصر، نقدهای متعددی به نظریه پیتر اسلوتردایک کردهاند. برنامه نمونه، یورگن هابرماس[7] اسلوتردایک را متهم میکند که نظریه او میتواند به نخبهگرایی و زیستسیاست سلسلهمراتبی بینجامد؛ جایی که جامعه بر اساس توانایی افراد برای «تمرین» و «خودبهسازی» تقسیم میشود.
در حوزه دینپژوهی نیز میتوان این انتقاد را مطرح کرد که پیتر اسلوتردایک امر دینی را به تکنیکهای انضباطی و تربیتی فرو میکاهد و به تجربه قدسی، ایمان، سنت و تاریخ دین بیاعتناست. همچنین روایتهای کلان او از سنتهای معنوی نیز فاقد پشتوانه تاریخی کافی است و شرایط اجتماعی، اقتصادی و نهادی را نادیده میگیرد.
نقد دیگری که به دیدگاه پیتر اسلوتردایک وارد میشود این است که مفاهیمی همچون «آنتروپوتکنیک» و «تمرین» در آثار پیتر اسلوتردایک بیش از حد گسترده و غیر دقیقاند و عملاً به مفاهیمی تبدیل میشوند که هر چیزی را توضیح میدهند، اما قدرت تمایزبخشی ندارند.
در مجموع، پیتر اسلوتردایک به دلیل کلیسازی مفهومی، نگاه تکنیکی به دین، و تمایل به چارچوبهای نخبهگرایانه مورد نقد قرار گرفته است، هرچند آثار او همچنان الهامبخش بحثهای نو در فلسفه و دینپژوهی معاصر است.
منبع: دین آنلاین